
آمیتیس قبولی مهندسی شیمی دانشگاه تهران | مثالی از امید در دل نا امیدی
بعضی روزها توی زندگی هست که واقعاً کم میاریم؛ هم از خودمون، هم از دنیا، هم از همهچی.
روزهایی که نشستی یه گوشه، بیصدا یا حتی با صدای بلند گریه میکنی و با خودت میگی: "شاید من از پسش برنیام… شاید این راه برای من نبود…"
اما جالبه بدونی خیلی از رتبهبرترها دقیقاً همین روزها رو داشتن.
تفاوتشون فقط توی یه چیزه:
اونا حتی توی بدترین روزها هم دست از مسیر نکشیدن.
آمیتیس هم یکی از همون آدمهاست.
دختری که خیلی وقتها ناامید میشد، خیلی وقتها دلش میخواست همهچی رو ول کنه…
اما نمیکرد.
میگفت:
"من بارها گریه کردم… بارها. ولی حتی همون شبهایی که گریه میکردم، بازم فرداش دوباره باید شروع کنم."
ادامه دادن… همون چیز سادهای که خیلیها ازش فرار میکنن
آمیتیس تعریف میکرد:
🔸روزهایی بوده اصلاً امیدی نداشتم
🔸روزهایی بوده احساس میکردم خراب کردم
🔸روزهایی بوده که نتیجهی آزمونم واقعا اونی نبود که میخواستم
اما…
از فرداش دوباره نشستم پای درس. شاید با دلِ شکسته، شاید با چشمهای پفکرده، ولی نشستم.
میگفت:
"اگه یه روز از کنکورم فیلم بسازن، اسمش میشه: ادامه دادن."
و راست هم میگفت.
موفقیت همیشه برای کسایی اتفاق میوفته که تو هر شرایطی بازم میگن:
باید راهی رو که شروع کردم ادامه بدم… حتی اگه سخت باشه.
بهای موفقیت؟ هر کسی حاضر نیست بده…
مامان آمیتیس حرف قشنگی زد:
"وقتی قبولی آمیتیس رو دیدم، از ته دل خوشحال شدم. چون میدونستم چقدر سختی کشید. از خیلی چیزها گذشت."
این جمله رو هزاران رتبهبرتر با هزار مدل مختلف گفتن…
ولی معنی همهش یکیه:
برای یه هدف بزرگ، باید از چیزهای کوچیکتر بگذری.
آمیتیس هم همین کار رو کرد.
🔸از مهمونیهای اضافه گذشت
🔸از وقتهای تلفشده گذشت
🔸از لذتهایی که فقط چند دقیقه شادی میارن گذشت
چون میخواست به چیزی برسه که سالها براش رویا ساخته بود:
مهندسی شیمی دانشگاه تهران
حالا ازت میپرسم…
خراب شدن رویاهات واقعاً میارزه به یه کافه رفتن؟
به یه
خوشگذرونی زودگذر؟
به یه کم بیخیالی؟
فقط یه لحظه فکر کن…
یه جوری تلاش کن که بقیه مطمئن باشن قبول میشی
پدر آمیتیس با اطمینان گفت:
"من از همون اول میدونستم آمیتیس قبول میشه. چون میدیدم هرچیزی رو بخواد، تا تهش میره."
این جمله یه چیز مهم رو ثابت میکنه:
وقتی تو واقعاً تلاش کنی،
نه فقط خودت،
بلکه آدمهای اطرافت هم از نتیجه مطمئن میشن.
اونجایی که بگن:
"ما حاضریم روی قبولیش شرط ببندیم"
یعنی تو کارت رو درست انجام دادی.
استرس… همون چیزی که خیلیها رو زمین میزنه
آمیتیس خیلی رک گفت:
"بزرگترین ضعفم استرس بود… خیلی زیاد."
واقعیتش اینه که استرس بخش جدانشدنی کنکوره.
اما وقتی بیشتر از حد طبیعی بشه، واقعاً میتونه نابودت کنه.
مثل همون مثال معروف که میگه:
انگار پات هم روی ترمزه هم روی گاز!
برای همین آمیتیس تونست استرسش رو کنترل کنه چون قبول کرد نیاز به کمک داره؛
گاهی با مشاور، گاهی با مطالعه، گاهی با مراقبت از خودش.
اگر تو هم استرس زیادی داری،
یادت باشه که تنها نیستی و کنترل کردنش ممکنه.
میدونی وقتی توی مسیر آدم نتیجه خوب ببینه، پیشرفت ببینه قاعدتا توی کنترل استرسش خیلی بهش کمک میکنه ..
برای آمیتیس هم همینجور بود
چون مشاور خوب و پیگیری داشت و توی اکثر وبینار های منه معصومه خانکی شرکت میکرد میتونست استرسشو بیشتر کنترل کنه
فقط کافیه که مسیرتو درست انتخاب کنی..
حرف آخر…
از آمیتیس یاد گرفتیم که زندگی قرار نیست هر روز بر وفق مرادت باشه.
قرار نیست هر روز انگیزه داشته باشی.
قرار نیست همیشه حال دلت خوب باشه.
اما…
تو باید ادامه بدی.
باید به خودت بگی:
من هنوز این مسابقه رو نباختم.
داستان کنکور هر کسیو خودش مینویسه.
فصل آخرش رو طوری بنویس که وقتی قبول شدی،
برگردی و با لبخند بگی:
"ارزششو داشت…"
ما توی ورتا برات بهترین هارو فراهم کردیم
از بهترین مشاورا تا بهترین روش های مطالعه و تکنیک های مطالعاتی و اساتید رفع اشکال و ....
اگه میخوای توام ازین امکانات استفاده کنی فقط کافیه که از لینک پایین درخواستتو ثبت کنی...